وضعیت آب و هوای همدان

خبرگزاری علم و فناوری

**

تاریخ : دوشنبه 27 مرداد 1393 ساعت 13:56   |   کد مطلب: 9012
دستیابی به کشتی نجات در گرو ولایت مداری است
وارد شدن در راه ولایت، سوار شدن بر کشتی نجاتی است که ما را به ساحل سعادت می‌رساند.

به گزارش نافع به نقل از رودآور، به مناسبت ۲۶ مرداد ماه سالروز ورود آزادگان عزیز به میهن اسلامی خبرنگار رودآور برای انجام مصاحبه به سراغ یکی از آزادگان شهرستان تویسرکان رفته است.

* لطفا بیوگرافی مختصری از خودتان را بیان کنید.

ـ سید حسن مهدیون، متأهل هستم و دو دختر و یک پسر دارم.

* نحوه اسیر شدنتان را برای خواندگان ما توضیح دهید.

ـ آبان سال ۵۹ در منطقه غرب اسیر شدم.در آن زمان نزدیک به ۱۷ سال سن داشتم و همراه با برخی نیروهای بسیج شهرستان تویسرکان به غرب کشور اعزام شدیم و یک دوره آموزش های لازم را فراگرفتیم، یادم هست فرمانده وقت غرب کشور شهید بروجردی بودند با آن رفتار و کردار خاص خودش و آگاهی و تقوا بالا و اینکه فرمانده ای بسیار توانمند بودند.بیست نفری از نیروهای بسیجی و سپاهی بودیم که در روستایی نزدیک تپه های بابایادگار مستقر شده بودیم.همان طور که مستحضر هستید جنگ با منافقطین در غرب کشور به دلیل حضور پراکنده آنان در همه نواحی آن جا جنگ نامنظمی بود و خط اول و پشت جبهه در آن مناطق مرز مشخصی نداشت.در یک درگیری در روستا ۱۶ نفر از دوستان ما شهید شدند و ۴ نفر که من هم جزء شان بودم اسیر شدیم.

* شنیده ام سرهای شهدای ما را در مناطق جنگی غرب از بدنشان جدا می کردند توضیحی دهید.

ـ این طور نبود که منافقین کسی را بعنوان اسیر بگیرند و تحویل عراق بدهند و افرادی را که اسیر می کردند خصوصا بچه های بسیج و سپاه را سر می بریدند و سرها در مقابل گرفتن مبلغی از عراقی ها به آنها می دادند. ما ۴ نفر را هم برای سر بریدن به صف کردند ولی یکی از آن ها با دیدن سن و سال پایین ما و اینکه عراقیها با دیدن سرها ما باور نمی کردند که از نیروهای بسیجی ایران باشیم ما را زنده گذاشتند و شبانه  به طرف  قصر شیرین حرکت داده و پس از شکنجه و بازجویی یک روزه ما را به رزیم بعثی تحویل دادند.

* در عراق اوضاع شما به چه نحوی بود؟

ـ در عراق اسرای ایرانی را به خصوص نیروهای بسیج و سپاه را یک سالی در استغفارات و در سلول های انفرادی زندانی می کردند که محل بسیار تاریک و وحشتناک، با کاشی های قرمز رنگ .  لباس های اکثر افراد آنجا نیز قرمز بود. استغفارات زیر نظر صلیب سرخ جهانی نبود و معلوم نبود که عاقبت اسرا در آنجا چه می شود.در واقع استغفارات در محلی بیابانی قرار داشت که از بیرون اگر مشاهده می کردیم تشخیص نمی دادیدم که کارخانه است و یا چیز دیگری و دارای چندین طبقه که چند طبقه آن در زیر زمین بود.

* خانواده شما چگونه از اسارتتان مطلع شدند؟

ـ در یک سالی که در استخبارات بودیم آنها در جریان اسیر شدنم نبودند و حتی برای من مجلس ترحیم و شب چلهم هم گرفته بودند.اما بعد از اینکه ما را به اردوگاه رُمادی بردند به واسطه صلیب سرخ از اسارات بنده مطلع شدند.

* در رُمادی اوضاع شما به چه صورت بود؟

ـ اسارات شاید از دید من دانشگاهی بود که همه اقشار با تفکرات ، ایده ها و منصب های مختلف در آن جا بودند و همه هدف واحدی را دنبال می کردند و آن هدف شهادت، اسارت و یا جانبازی در راه آرمان های انقلاب اسلامی بود.

* از  شکنجه های اردوگاه بگویید.

ـ همه شما در فیلم ها، برخی و نه همه شکنجه هایی را که نسبت به اسرای ایرانی انجام می دادند مشاهده کرده اید. رژیم بعث عراق بویی از انسانیت نبرده بود.گاهی اوقات به یکباره وارد آسایشگاه می شدند و همه ما را با کابل و دیگر وسایل می زدند و یا برنامه هر روزشان این بود که چند نفری از ما را به بیرون آسایشگاه می بردند و به بهانه های واهی و مختلفی شکنجه می دادند.و یا اینکه در زمستان اسرارا به بیرون آسایشگاه می بردند و آب روی آن ها می ریختند و خیلی ، خیلی شکنجه های دیگر.

* درست است که شما گاهی اوقات رژیم بعث را به عقب نشینی وادار می کردید؟

 ـ بله گاهی با اعتصاب و خواندن دعاهای مختلف و گاهی با زدن برخی از سربازان و یا حتی افسران آنها البته با خریدن به جان عواقب کار.خوب یادم هست یک شب افسر سیاسی ایدوئولوژی آسایشگاه را که طراح بسیاری از شکنجه بود اسرای طبقه بالای سر ما تا جایی که می خورد زدند و روز بعد همه ما اعتصاب کردیم و درب آسایشگاه را بستیم.

* چه جالب! بعد چه اتفاقی افتاد؟

ـ ما انتظار داشتیم نیروهای بعثی  مانند همیشه با زور وارد آسایشگاه شوند ما را ببرند و شکنجه دهند.اما در این وضعیت پیش آمده فرماندهی از بغداد به اردوگاه آمد و با سیاست خاص خود با موضوع برخورد کرد و آن افسررا از  اردوگاه انتقال داد.حتی صلیب سرخ گفت ما بارها با وزیر امورخارجه آن زمان که طارق عزیز بود برای انتقال این افسر صحبت کرده ایم و حیران از این بودند که ما چگونه موفق به انجام این کار شدیم.

* گرچه اسارت همه اش تلخی است، اگر امکان دارد تلخ ترین و شیرین ترین خاطره در اسارت را بگویید.

ـ قطعا تلخ ترین لحظه ی اسارت برای من و همه اسرا رحلت امام خمینی(ره) و فقدان ناشی از وجود مبارک  ایشان بود.

و اما شیرین ترین خاطره اسارت زمانی بود که مطلع شدیم مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای (مدالظلعه العالی) بعنوان ولی فقیه منصوب شدند که موجب امیدواری همه ما شد چرا که هر آن چه ما داریم از ولایت است.

* چه سالی به وطن بازگشتید؟

ـ سال ۱۳۶۹

* در واقع ۱۰ سال اسیر دشمن بودید؟

ـ بله ۱۰ سال.

* آقای مهدیون گرچه سوالم کلیشه ای است ولی دوست دارم بدانم زمان بازگشت به ایران چه احساسی داشتید.

ـ به آن روز که فکر می کنم شاید به نحوی قابل توصیف نباشد.احساس بسیار شرینی بود؛ بازگشت به وطن و آزادی از اسارت و دیدار خانواده بعد از مدتی طولانی و بوسیدن خاک میهنم.

* حرف آخر را خودتان بگویید؟

ـ ما بابد قدر خودمان، قدر آزادی مان را بدانیم، به خصوص قدر ولایت فقیه را چرا که وارد شدن در راه ولایت یعنی وارد شدن به کشتی نجاتی که ما را به ساحل سعادت می رساند.

این دنیا تمام شدنی است و جوان ما باید بداند که باید پر جنب و جوش ، آگاه و با بصیرت و تقوا راه را از بیراه تشخیص دهد و راه زندگی خود را به درستی انتخاب کند.

و ما باید بدانیم حفظ کشور در تبعیت از ولایت است و مهمتر اینکه در هر موقعیت و منصبی که هستیم همیشه خدا در در نظر بگیریم.

دیدگاه شما