نمایش 1 - 9 از 9
شب های تلگرام در این سالها خودش خاطره انگیز شده واز میان حرف وحدیث های گذشته وخاطرات در دوران دفاع مقدس هم برای خودش جالب وخواندنی است.
02/13/1396 - 23:21
در گفت و گوی اختصاصی نافع بخوانید در سالروز گرامیداشت روز معلم به گفت گو با یکی از معلمین مبارز انقلابی در همدان نشسته ایم و گوش به خاطراتش سپردیم تا از این همه استقامت، تلاش و مبارزه این معلم انقلابی درس ایستادن برای آرمانهای اسلام و انقلاب را یاد بگیریم.
02/12/1396 - 11:40
اردیبهشت ماه سال63در منطقه کوهستانی جوانرودبا کوه های بلند ی بنام «شاخ شمیران» و«شاخ سورمر» بعنوان مسئول دسته گردان153قاسم بن الحسن(ع) به فرماندهی حاج محسن عینعلی(شهید)،و حاج قاسم محمدی (شهید) جانشین گردان، تیپ انصارالحسین ماموریت پدافندی منطقه را به ما واگذار کردند.
01/30/1396 - 23:07
بین من و محسن امیدی(شهید) انس و الفتی دیرینه وجود داشت از سال 1361 که در گردان156حربن یزید ریاحی تیپ انصارالحسین مشغول خدمت شدم او را می شناختم اولین فرمانده من بود.
01/29/1396 - 01:05
فردای تقریظ: سالهای بعداز بازنشستگی راهی شهر اصفهان شدم .
01/15/1396 - 11:34
شب عید سال۱۳۶۵در پادگان شهید مدنی دزفول بودم. ساعت تحویل سال نیمه شب بود. من به اتفاق دوستان و پدر دو شهید تو چادر بودیم. آن پدر شهیدان خیلی مهربان بود. یک ماه از شهادت یکی از پسرانش می گذشت و دومین شهیدش بود.
01/14/1396 - 17:55
پنجاه وچهارمین ماه اسارت را داشتم سپری می کردم ودر این ماها عادت داشتم به نامه وخبر از دوستم جمشید اصلیان، مدتی بود خبری ازش نداشتم ودر حالیکه سال۱۳۶۴داشت به پایانش نزدیک می شد در یک شب سرد که بی رمقی بر بدنم عارض شده بود خوابم برد خواب دیدم
12/24/1395 - 22:11
این روزها که برای روایتگری به باغ موزه دفاع مقدس همدان جهت گروهای بازدیدکننده می روم ،وقتی به مقبره وگنبد شهید گمنام می رسم، درست روبروی آن مثل یک سربازمی ایستم ودستم را می به سینه ام گذاشته واحترام وفاتحه، بعد از معرفی شهدای گمنام، روبروی مقبره شهید، تابلویی هست که با سربندهای مزین یه پیشانی رزمندگان نقش بسته وبالای این تابلو آیات آخر سوره والفجرقید گردیده که می خوانم «یاایتها النفسُ المطمئنه ارجعی الی ربّک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی وادخُلی جنّتی»
12/24/1395 - 22:03
بهمن ماه ۱۳۶۵ در یک شب سرد زمستان ، شام خورده و نخورد کفشهایم را پوشیدم از منزلمان واقع در روستای تفریجان زدم بیرون و لنگان لنگان به طرف بسیج روستا راه افتادم .
12/24/1395 - 08:36
اشتراک در خاطرات