نمایش 1 - 10 از 49
شهدای مدافع حرم/قسمت چهارم نوحه خوان دم گرفته بود وماهم جواب می دادیم،دو سته بودیم عده ای که رفتنشان قطعی شده بود وما که جا مانده بودیم
05/15/1396 - 13:40
شهدای مدافع حرم/قسمت سوم دهه آخر محرم سال۱۳۹۵شب قرار گذاشتیم که از آخرین جلسه هیات عازم سوریه شویم
05/14/1396 - 07:37
بامدافعان شهید حرم/قسمت دوم آموزش خطاطی دیدم ،وقتی که دست خطم یک مقداری خوب شد ،به نوشتن رو آوردم
05/13/1396 - 13:29
بامدافعان حرم/قسمت اول خبر خیلی کوتاه بود«سردار مدافع حرم سرلشگر پاسدار حاج حسین همدانی در سوریه به شهادت رسید»
05/12/1396 - 13:27
«با آزادگان» /اردوگاه موصل /سعید تو،الک شدی/قسمت پنجم همه نوع آدم هایی را می دیدی،در میان اسراء عده ای بودند که می بریدند ودشمن هم از آنها سوء استفاده می کرد وبقولی جاسوس می شدند
05/11/1396 - 13:20
با شهدای اسارت/قسمت ششم سید جلیل در حالی که با یک چوب مثل عصا راه می رفت،بدنش یواش یواش ضعیف شد،طولی نکشید که آثار مریضی در بدنش نمایان شد،بچه های اسیر را عراقی ها به بیمارستان نمی بردند تا برسد به سید جلیل که کینه هم ازش بابت اینکه در مقابل سعید منافق ایستاده بود داشتند
05/11/1396 - 06:25
با اسراء آزاده/قسمت چهارم سید جلیل حسینی بالای چهل سال سن داشت واز اکثر اسراء بزرگتر بود،اهل حال بود
05/10/1396 - 13:15
با آزادگان اردوگاه موصل/سید جلیل عند محبت بود/فسمت دوم دوران اسارت ورفاقت همه چیز مخفی آدم گل می کند وروزگار آنها را به نمایش می گذارد اردوگاه موصل بودیم وداخل آسایشگاه،مشغول تعریف کردن،از زبانم در رفت که تسبیح فلانی خیلی قشنگه دوست دارم یک تسبیح مثل اوداشته باشم،آنهم در دوران اسارت وعراق!
05/09/1396 - 13:10
با شهدای اسیر در اردوگاه های عراق( کوچیکه)/قسمت دوم سید جلیل تعریف می کرد «در دوران سربازی دوستان ورفیقانم برایم نامه می فرستادند ومن هم به آنها جواب می دادم، همه نامه ها را جمع کردم وآوردم در منزلمان و نگه داشتم
05/08/1396 - 13:06
اردوگاهای اسراء ایرانی،موصل( کوچیکه)/قسمت اول عملیات فتح المبین به اسارت دشمن در آمده بود گرچه بسیجی بود ولی مثل پاسداران پخته ودارای روحیات مختلف بود سید جلیل حسینی زاد کرج بود وبرادر شهید با پای تیر خورده اسیرش کرده بودند
05/07/1396 - 13:01

صفحه‌ها

اشتراک در خاطرات