آخرین قیمت سکه و طلا
دکه روزنامه و نشریات
وضعیت آب و هوای همدان

خبرگزاری علم و فناوری

**

تاریخ : يكشنبه 4 مرداد 1394 ساعت 18:02   |   کد مطلب: 8613
خاطرات سپهبد شهيد على صيادشيرازى از مرصاد:
ملائکه سپاه انصار همدان با خاکریز راه منافقان را بستند
ملائکه سپاه انصاراهمدان با خاکریز راه منافقان را سد کردند
در مرصاد گردانی بود از سپاه انصارالحسین(ع) همدان که من نام آن‌ها را ملائکه می گذارم که با ایجاد خاکزیر، راه منافقان را سد کردند.

به گزارش نافع، پس از مقاومت جانانه رزمندگان همدان در 4 مرداد و حفظ تنگه چهارزبر و با انتشار خبر حمله ناگهانی حمله منافقان، نیروهای بسیاری چون هوانیروز به منطقه شتافتند. سپهبد شهید علی صیاد شیرازی از افرادی است که وقایع آخرین نبرد با دشمن بعثی را از نزدیک دیده است. در خاطرات وی از عملیات مرصاد آمده است:

... دو سه روز پیش از عمليات «مرصاد» و يا چهار، پنج روز قبل از آن، دشمن (عراقى‏ها) سوء استفاده كرد وقتى كه قطعنامه پذيرفته شد. كدام قطعنامه؟ قطعنامه 598 شوراى امنيت. تازه داشت جمهورى اسلامى قطعنامه را مى‏پذيرفت كه عراقي ها سوء استفاده كردند. فكر كردند جنگ تمام شد و ما هيچ آمادگى نداريم، آمدند از 14 محور در غرب كشور، هجوم آوردند. آنهايى كه با جغرافياى منطقه آشنا هستند، از آن بالا گرفته؛ تنگه با وسيى، تنگه هوران، تنگه ترشابه، بعد هم پاسگاه هدايت، پاسگاه خسروى، تنگاب نو، تنگاب كهنه، نفت‏شهر، سومار، سرنى تا مهران حدود 14 محور. دشمن آمد داخل، رزمندگان ما را دور زد. ما تا آن روز، 40 تا 50 هزار اسير از آنها داشتيم و آنها اسير از ما كمتر داشتند. اين علميات، خيلى وحشتناك بود! دلهايمان را غم فراگرفت تا آنجا كه امام فرموده بود: «ديگر نجنگيد». من توى خانه بودم; يك دفعه ساعت 30/8 شب معاون عمليات ستاد كل (كه در آن موقع يكى از برادران سپاه بود.) به من زنگ زد و گفت: فلان كس! دشمن از سرپل ذهاب، گردنه پاتاق با سرعت‏به جلو مى‏آيد. همين جورى سرش را انداخته پائين مى‏آيد. من گفتم: كدام دشمن؟! اگر از يك محور دارد مي­آيد پس چه جور دشمن است؟! گفت: نمى‏دانيم. گفت: همين طور آمده الان به كرند هم رسيده و كرند را هم گرفتند. چون بعد از پاتاق، مى‏شود كرند، بعد از كرند، مى‏شود اسلام‏آباد غرب و سپس مى‏آيد به كرمانشاه. گفت: همين جور دارد جلو مى‏آيد. گفتم: اين چه جور دشمنى است؟ گفت: ما هيچى نمى‏دانيم. گفتم: حالا از ما چه مى‏خواهيد؟ گفتند: شما بيائيد برويد منطقه. خلاصه گفتم: اول يك حكمى بنويسد كه من رفتم آنجا، نگويند تو چه كاره‏اى؟ درست است نماينده حضرت امام هستم ولى نمايندگى حضرت امام از نظر فرماندهى، نقشى ندارد. او گفت: هر حكمى مي­خواهى، بگو ما مى‏نويسيم. ما هر چه فكر كرديم، ديديم مغزمان كار نمى‏كند. حواسمان پرت شد كه اين دشمن، چه كسى است. آخر گفتم: فقط به هواپيما بگوييد كه ساعت 30/10 آماده بشود ما با هواپيما برويم به كرمانشاه. هواپيما آماده كردند. ساعت 30/10 رفتيم كرمانشاه.

رسيديم كرمانشاه، ديديم اصلا يك محشرى است. مردم ريخته­اند بيرون شهر از شدت وحشت. اين جاده بين كرمانشاه بيستون تقريبا حالت‏ بلوارى دارد. تمام پر آدم، يعنى اصلا هيچ كس نمى‏تواند حركت كند. طاق بستان محل قرارگاه بود. مجبور شديم پياده شويم، ماشين گرفتيم، رفتيم تا رسيديم. تا ساعت 30/1 شب ما دنبال اين بوديم، اين دشمنى كه دارد مى‏آيد، كيه؟ ساعت 30/1 شب يك پاسدارى سراسيمه و ناراحت آمد، گفت: من اسلام‏آباد بودم، ديدم منافقين آمدند، ريختند توى شهر (تازه فهميدم منافقين هستند ريختند توى شهر.)

شهر را گرفتند آمدند پادگان ارتش را (كه آن موقع ارتش آنجا نبود ارتش همه توى جبهه‏ها بودند فقط باقى مانده آنها بودند.) گرفتند. فرمانده، سرهنگى بود كه حرفشان را گوش نمى‏كرد. همان جا اعدامش كردند و مى‏خواستند بيايند به طرف كرمانشاه، توى مردم گير كردند، چون مردم بين اسلام‏آباد تا كرمانشاه با تراكتور، ماشين و هر چى داشتند، ريختند توى جاده. پس اولين كسى كه جلوى آنها را گرفته بود خود مردم بودند. من به آقاى «شمخانى‏» كه الان وزير دفاع است و آن وقت معاون عملياتى در ستاد كل بود گفتم: فلان كس! ما كه الان كسى را نداريم، با كدام نيرو دفاع كنيم، نيروهامون هم توى جبهه مانده‏اند. اينجا كسى را نداريم; هوانيروز همين نزديك است، زنگ بزن به فرمانده آنها، خلبان ها ساعت 5 صبح آماده شوند، من مى‏روم توجيه‏شان مى‏كنم. (از زمين كه كسى را نداريم.) با خلبانان حمله مى‏كنيم. ايشان زنگ به فرمانده هوانيروز مى‏زند، مى‏گويد: من شمخانى هستم. فرمانده هوانيروز مى‏گويد: من به آقاى شمخانى ارادت دارم، ولى از كجا بفهمم كه پشت تلفن، شمخانى باشد، منافق نباشد؟ تلفن را من گرفتم. من اكثر خلبان ها را مى‏شناختم، چون با اكثر آنها خيلى به مأموريت رفته بودم. همه آنها آشنا هستند. همين طور زنگ زدم اسمش «انصارى‏» بود. گفتم: صداى مرا مى‏شناسى؟ تا صداى ما را شنيد، گفت: سلام عليكم. و احوال پرسى كرد. فهميد. گفتم: همين كه مى‏گوييد، درست است. ساعت 5 صبح خلبان ها آماده باشند تا من توجيه‏شان كنم. صبح تا هوا روشن شد شروع كنيم و گرنه، ديگه منافقين بريزند، اوضاع خراب مى‏شود; 5 صبح، ما رفته بوديم; همه خلبان ها توى پناهگاه آماده بودند، توجيه‏شان كرديم كه اوضاع خراب است، دوتا هلى‏كوپتر جنگى كبرى، يك 214 آماده بشوند و با من بيايند. اول ببينم كار را از كجا شروع كنيم؟ بعد، بقيه آماده باشند تا گفتيم، بيايند. اين دو تا كبرى را داشتيم; خودمان توى هلى‏كوپتر 214 جلو نشستيم. گفتم: همين جور سر پائين برو جلو ببينيم، اين منافقين كجايند. همين‏طور از روى جاده مى‏رفتيم نگاه مى‏كرديم، مردم سرگردان را مى‏ديديم. 25 كيلومتر كه گذشتيم، رسيديم به گردنه چار زبر كه الان، اسمش را گذاشته‏اند «گردنه مرصاد». من يك دفعه ديدم، وضعيت غير عادى است، با خاك­ ريز جاده را بستند يك عده پشتش سنگر دارند با تفنگ سبك  مي جنگند. اصلا من اسم اينها را ملائكه مي گذارم.اينهااز كجا آمده بودند؟ كى به آنها ماموريت داده بود؟! معلوم نبود. هلى‏كوپتر داشت مى‏رفت. يك دفعه نگاه كردم، مقابل آن طرف خاك‏ريز، پشت‏سرهم تانك، خودرو و نفربر همين جور چسبيده و همه معلوم بود مربوط به منافقين است و فشار مى‏آورند تا از اين خاك ريز رد بشوند.

گرداني بوده از سپاه از همين تيپ انصار الحسين(ص) مال همدان، اينها عازم منطقه جنوب بودند توي مسير مي آيند با اينها مواجه مي شوند همان جا خاكريز مي زنند. شايد 50 درصد اين گردان ها شهيد مي شوند ولي كسي از خاكريز عبور نمي كند. به خلبان ها گفتم: دور بزنيد و گرنه ما را مى‏زنند. به اينها گفتم: برويد از توى دشت. يعنى از بغل برويم; رفتيم از توى دشت از بغل، معلوم شد كه حدود 3 تا 4 كيلومتر طول اين ستون است. من كلاه گوشى داشتم. مى‏توانستم صحبت كنم; به خلبان گفتم: اينها را مى‏بينيد؟ اينها دشمنند برويد شروع كنيد به زدن تا بقيه هم برسند. خلبان هاى دو تا كبرى‏ها رفتند به طرف ستون، ديدم هر دويشان برگشتند. من يك دفعه داد و بيدادم بلند شد، گفتم: چرا برگشتيد؟ گفتند: بابا! ما رفتيم جلو، ديديم اينها هم خودى‏اند. چى‏چى بزنيم اينهارو؟! خوب اينها ايرانى بودند، ديگه مشخص بود كه ظاهرا مثل خودى‏ها بودند و من هر چه سعى داشتم به آنها بفهمانم كه بابا! اينها منافقند. گفتند: نه بابا! خودى را بزنيم! براى ما مسئله دارد; فردا دادگاه انقلاب، فلان. آخر عصبانى شدم، گفتم بنشين زمين. او هم نشست زمين. ديديم حدودا 500 مترى ستون زرهى نشسته‏ايم و ما هم پياده شديم و من هم به خاطر اينكه درجه‏هايم مشخص نشود، از اين بادگيرها پوشيده بودم، كلاهم را هم انداخته بودم توى هلى‏كوپتر. عصبانى بودم، ناراحت كه چه جورى به اينها بفهمونم كه اين دشمن است؟! گفتم: بابا! من با اين درجه‏ام مسئولم. آمدم كه تو راحت‏بزنى; مسئوليت‏با منه. گفت: به خدا من مى‏ترسم; من اگر بزنم، اينها خودى‏اند، ما را مى‏برند دادگاه انقلاب. حالا كار خدا را ببينيد! منافقين مثل اينكه متوجه بودند كه ما داريم بحث مى‏كنيم راجع به اينكه مى‏خواهيم بزنيم آنها را. منافقين سرلوله توپ را به طرف ما نشانه گرفتند. حالا من خودم توپچى بودم. اگر من مى‏خواستم بزنم با اولين گلوله، مغز هلى‏كوپتر را مى‏زدم. چون با توپ خيلى راحت مى‏شود زد. فاصله يا برد 20 كيلومترى مى‏زنيم، حالا كه فاصله 500 مترى، خيلى راحت مى‏شود زد. اينها مثل اينكه وارد هم نبودند، زدند. گلوله، 50 مترى ما كه به زمين خورد، من خوشحال شدم، چون دليلى آمد كه اينها خودى نيستند. گفتم: ديدى خودى‏ها را؟ اينها بچه كرمانشاه بودند، با لهجه كرمانشاهى گفتند: به على قسم الان حسابش را مى‏رسيم. سوار هلى‏كوپتر شدند و رفتند. جايتان خالى. اولين راكتى كه زد، كار خدا بود، اولين راكت‏خورد به ماشين مهمات‏شان. خود ماشين منفجر شد. بعد هم اين گلوله‏ها كه داخل بود، مثل آتشفشان مى‏رفت‏بالا. بعد هم اينها را هرچه مى‏زدند، از اين طرف، جايشان سبز مى‏شدند، باز مى‏آمدند. من ديگه به هلى‏كوپتر كبرى گفتم: بچه‏ها! شماها بزنيد; ما بريم به دنبال راه ديگه. چون فقط كافى نبود كه از هوا بزنيم، بايد كسى را از زمين گير مى‏آورديم. ما ديگه رفتيم شناسايى كرديم; يك عده توى سه راهى روانسر، يك عده توى بيستون، فلاكپ، هرچه گردان بود، اينها را با هلى‏كوپتر سوار مى‏كرديم، دور اينها مى‏چيديم. مثل كسى كه با چكش مى‏خواهد روى سندان بزند اول آزمايش مى‏كند بعد مى‏زند كه درست‏بخورد. ما ديگه با خيال راحت دور آنها را گرفتيم. محاصره درست كرديم; نيروهاى سپاه هم از خوزستان بعد از 24 ساعت، رسيد. نيروهاى ارتش هم از محور ايلام آمد. حال بايد حساب كنيد از گردنه چار زبر تا گردنه حسن آباد، 5 كيلومتر طولش است. همه اينها محاصره شدند ولى هرچى زده بوديم، باز جايش سبز شده بود. بعد از 24 ساعت‏ با لطف خداوند، اينان چه عذابى ديدند... بعضى از آنها فرارى مى‏شدند توى اين شيارهاى ارتفاعات، كه شيارها بسته بود، راه نداشت، هرچه انتظار مى‏كشيديم، نمى‏آمدند. مى‏رفتيم دنبال آنها، مى‏ديديم مرده­اند. اينها همه سيانور خوردند، خودشان را كشتند. توى اينها، دخترها مثلا فرماندهى مى‏كردند. از بيسيم‏ها شنيده مى‏شد: زرى، زرى! من بگوشم. التماس، درخواست چه بكنند؟ اوضاع براى آنها خراب بود. ما ديديم اينها هم منهدم شدند... بعد گفتيم، برويم دنباله اينها را ببنديم كه فرار نكنند. باز دوباره دو تا هلى‏كوپتر كبرى گير آورديم و يك هلى‏كوپتر 214، كه رفتم به طرف گردنه پاتاق. از اسلام‏آباد رد مى‏شدم، جاده را نگاه مى‏كردم كه ببينم منافقين چگونه رفت و آمد مى‏كنند. ديديم يك وانت با سرعت دارد مى‏رود. حقيقتش دلمون نيامد كه اين يكى از دستمون در برود; به خلبان كبرى گفتم: از بغل با اون توپت - توپ 20 ميلى مترى خوبى دارند كه از 2-3 كيلومترى خوب مى‏زند- يك رگبارى بزن، ترتيبش را بده. گفت: اطاعت مي­شه. تا آمدم بجنبم، ديدم هلى‏كوپتر رفته بالاى سرش، مثل اينكه مى‏خواهد اينها را بگيرد، من گفتم: «جلو نرو زيرا اگر بروى جلو، مى‏زننت.» يك دفعه هلى‏كوپتر را زدند، ديدم هلى‏كوپتر رفت، خورد به زمين شخم زده. يك دود غليظى مثل قارچ، بلند شد; مثل اينكه دود از كله ما بلند شد كه اى كاش نگفته بوديم: برو! اشتباه كردم. حالا چكار كنيم؟ خلبان را نجات بدهم، ما را هم مى‏زدند; آنجا پر منافق بود به هر صورت، خلبان ها را راضى كردم كه برويم يك آزمايش كنيم، ببينيم مى‏توانيم كه خلبان را نجات بدهيم. ديديم هلى‏كوپتر دومى گفت: من توپم كار نمى‏كند، نمى‏توانم پشتيبانى كنم; برويم آنجا، مى‏زنند. گفتم: هيچى، اينها كه شهيد شدند، برويم به طرف ادامه هدف. رفتيم محل را شناسائى كرديم. حدود يكى دو گردان نيرو را من توى گردنه پاتاق پياده كردم و راه را بر آنها بستم كه فرار نكنند. برگشتيم، شب شد. صبح ساعت 8 بود كه من توى طاق بستان بودم. يك دفعه، تلفن زنگ زد; فرماندهى هوانيروز گفت: فلان كس! دوتا خلبان پيش من هستند، دوتا خلبانى كه ديروز گفتى شهيد شدند. گفتم: چى؟ من خودم ديدم شهيد شدند! گفت: آنها آمدند. بعد، خودمان را به خلبان ها رسانديم. تعريف كردند و گفتند: ما رفتيم آنها را از نزديك كنترل كنيم، ما را زدند; سيستم هاى فرمان هلى‏كوپتر، قفل شد. يعنى ديگه كنترل نبود. ما فقط با هنر خودمان، زديم به خاك كه سقوط نكنيم. وقتى زديم، يك دفعه ديديم موتور دارد آتش مى‏گيرد ولى ما زنده‏ايم. هنوز يكى از كابين ها باز مى‏شد. و كابين ديگرى باز نمى‏شد، قفل شده بود. شيشه‏اش را با سنگ شكستيم، آمديم بيرون، دوتايى از اين دود استفاده كرديم و به طرف تپه مقابل فرار كرديم. بعد، منافقين كه آمدند، ديدند جايمان خالى است، رد پايمان را ديدند و ديدند كه ما داريم پاى تپه مى‏رويم. افتادند دنبال ما. بالاى تپه رسيدم. نه اسلحه‏اى داريم نه چيزى. خدايا! (شهادتين را مى‏گفتيم). كار خدا، يك دفعه ديديم از طرف ايلام دوتا كبرى اصلا چه جورى شد كه يك دفعه اونجا پيدا شدند؟! آمدند به طرف جاده، شروع كردند به زدن اينها و آنها هم پا به فرار گذاشتند. حالا اينها از اين ور فرار مى‏كنند، ما از اون ور فرار مى‏كنيم. ما هم از فرصت استفاده كرديم به طرف روستاهايى كه فكر كرديم داخل آنها، ديگه منافق نيست، رفتيم. بعد، رسيديم به روستا، و خيالمان راحت‏شد كه ديگر نجات پيدا كرديم. تا رفتيم توى روستا، مردم دور ما را گرفتند. منافقين! منافقين! گفتيم: بابا! ما خودى هستيم; ما خلبانيم. گفتند: نه، شما لباس خلبانى پوشيديد. و شروع كردند به كتك زدن ما. كار خدا يكى از برادرهاى سپاه اونجا پيدا شده، گفته: شما كى را داريد مى‏زنيد؟ كارتشان را ببينيد. كارتمان را ديدند، گفتند: نه بابا! اينها خلبانند. شروع كردند رو بوسى با اينها يك پذيرائى گرم. صبح هم هلى‏كوپتر كبرى آنجا پيدا شده بود. هلى‏كوپتر كميته، ساعت 8 آنها را رسانده بود به محل پايگاه، كه آنها را ما حالا ديديم. به هر حال خداوند متعال در آخرين روز جنگ يا عمليات «مرصاد» به آن آيه شريفه، عمل كرد. كه خداوند در آيه شريفه مى‏فرمايد: «با اينها بجنگيد، من اينها را به دست‏شما عذاب مى‏كنم و دل هاى مومن را شفا مى‏دهم و به شما پيروزى مى‏دهيم.» (توبه-14) و نقطه آخر جنگ با پيروزى تمام شد. كه كثيف ترين و خبيث ترين دشمنان ما (منافقين) در اينجا به درك واصل شدند و پيروزى نهايى، ما يك پيروزى عظيمى بود         . 

گردآوری از  سمیه مظاهری

دیدگاه شما

آخرین عناوین سایت