دانلود نرم افزار موبایل اندروید ریکاوری
آخرین قیمت سکه و طلا
دکه روزنامه و نشریات
وضعیت آب و هوای همدان

خبرگزاری علم و فناوری

**

تاریخ : سه شنبه 22 اسفند 1396 ساعت 11:34   |   کد مطلب: 31969
آخرین چهارشنبه سال خورشیدی در راه است وکودکان، نوجوانان و جوانان همچنان مست از رسیدن این شب هستند.

به گزارش نافع،چهارشنبه سوری از آیین کهن ایرانیان،چهارشنبه ای پر ازصدا،شوروهیجان،گویی برای آمدن نوروز باید پاگشایی فراهم کرد، پاگشایی گرم وپرحرارت،پاگشایی ازجنس آتش،شعله هایی که برای ایرانیان ازدیربازتاکنون نویدبخش سرخی وشادابی بوده اند.

 

پریدن از روی شعله ها وقاه قاه خندیدن وشعر خواندن،انگارباور نیاکان مابرای چند روز مانده به پایان سال هنوزهم اگرچه کمرنگ اما در جان کودکان حس می شوند.

 

وقتی از پدربزرگ ها ومادربزرگ هاسراغ چهارشنبه سوری را می گیریم لبخندی می زنند،انگار کودکی50،60سال پیششان دوان دوان از جلوی خاطرشان می گذرد.

 

خوشحال ازگذر برکوچه های خیال،لب به سخن می گشایند و برایمان از چهارشنبه پایان سال می گویند از آیین ورسوم،که امروز ناپدید یا کمرنگ شده اند.

 

باباسلیمان،وقتی از چهاشنبه سوری می پرسم 70سال زندگی اش را مرور می کند وبه10-15 سالگی اش که می رسد یک مکث به خاطراتش می دهد و می گوید:چه روزگاری بود الان کجا و آن روزها کجا، خدا رحمت کند خانم جان را،به این شب که میرسیدیم جاروهای کهنه خانه را می آورد و کپه ای در وسط حیاط خانه درست می کرد و بچه های قد و نیم قداش را می آورد و همه با هم آتش را روشن می کردیم.

 

آتش که روشن می شد، خانم جان ما را ردیف می کرد و می گفت یکی یکی از روی آتش بپرید، خانم جان و همه مردم آن روزگار بر این باور بودند که با این کار تمام درد و رنج و تب و مریضی از ما دور می شود و شعری هم زیر لب زمزمه می کردیم "سرخی تو از من، زردی من از تو"

 

هنوز لبخندی گوشه لبانش حس می کنم، وقتی از این روزها از او میپرسم، گره ای میان ابروانش می اندازد و میگوید، اما امروز چهارشنبه سوری تنها صدا است و دیگر هیچ....

 

بچه های دست و بال سوخته، اصلا خودشان هیچ، به فکر ما هم نیستند،من پیر مرد که اعصاب این همه صدا را ندارم.

 

در حال صحبت کردن با بابا سلیمان مادر بزرگی را میبینم که آرام آرام و قدم زنان کوچه را بالا می رود، به سراغش که می روم با لهجه ای خاص شروع به حرف زدن می کند و سنن چارشنبه سوری می گوید؛از دخترک سیزده ساله ای می گوید که برای رسیدم به همچین شبی لحظه شماری می کرده.

 

می گوید به این شب که می رسیدیم، قاشق  و کاسه مسیمان را بر می داشتیم و با بقیه دخترهای مجرد در کوچه ها به راه می افتادیم و قاشق می زدیم، این رسم بود، رسمی به نام قاشق زنی، مردم که صدای قاشق ها را می شنیدند،هرکسی هرچه داشت برای شادباش به ما می داد و در آخر هر که دستش از هدایا خالی می ماند که امسال هم از ازدواج خبری نیست.

 

بعد از مرور خاطراتش جلوتر که آمد به این روزها رسید و گفت: دختر جان از دست این همه صدا نمی دانم چه کار کنم، شوهرم بیماری قلبی دارد و با شنیدن هر صدا تمام جانم میلرزد که چه بلایی ممکن است به سرش بیاید.

 

دوباره پیش می روم و به دنبال چهره های فرسود از گذر زمان میگردم تا سراغی از رسوم کهن بگیرم.

 

پیرمردی از روستا نشینان ، از شادی و بزم شب چهارشنبه سوری،از کشمش و گردوی توی جیبشان، از کپه های خاشاک جمع آوری شده از صحرا و آتش سرخ چهارشنبه سوری می گوید.

 

بعد سر گلایه را بازمی کند و می گوید: دل خوش سیری چندف امروز شکممان را سیر کنیم هنر کردیم ، این کبریت ها تا شب بفروشم گرسنه نمی مانم، حتی بچه هایم هم، همه کار می کنند، با این گرانی دیگر چهارشنبه سوری چه معنی دارد؟!

 

پدر بزرگی دیگر کنارش نشسته، گله های پیرمرد را قطع می کند و می گوید: دخترم چهارشنبه سوری که می رسید شال اندازی از رسوممان بود، آن روز ها خانه ها از سمت سقف روزنه هایی داشت، مردم به این شب که می رسیدند برای قاشق زنان داخل کوچه با شال از بالا هدیه میفرستادند،در چنین چبی دور هم جمع می شدیم و شعرهایی میخواندیم که بسیار پر معنی بود.

 

بی بی خانم یکی دیگر از هم صحبتهایمان شد و از دور ریختن اسباب کهنه در چهارشنبه آخر سال گفت: به این روز که می رسیدیم  اسباب کهنه سال گذشته را بیرون می ریختیم تا برای سال نو چیزی از فرسودگی سال گذشته رانداشته باشیم آخر می گفتند شگون ندارد، کوزه کهنه ای را هم از پشت بام  به پایین می انداختیم ایو این هم یکی از رسوم بود.

 

از مسن ترها که فاصله می گیرم به غوغا و هیجان جوانترها می رسم، پسر بچه دست فروشی آرام و بی صدا چپ و راستش را نگاه می کند و دنبال مشتری های خاص خودش می گردد، آرام و زیر لب کنار گوش هم سن و سالانش زمزمه می کند برای چهارشنبه سوری هرچه بخواهید دارم.جلوتر که می روم می فهمد خبرنگارم و زود همه چیز را منکر می شود اما می توان از شلوغی جلوی محوطه بازار متوجه شد که فروشندگان مواد محترقه علیرغم تمام تدابیر امنیتی که به ویژه در این منطقه لحا شده است کار خود را انجام می دهند.

 

سراغ نوجوان 16 ساله ای که در حال خرید است می روم و وقتی از او راجع به خطرات مواد منفجره و محترقه می پرسم می گوید، تمام دلخوشی و تفریح ما همین چهارشنبه سوری است، می دانم خطرناک است اما همین یک شب است دیگر، آتش بازری را دوست دارم با خودم فکر کردم بر سر جوانان ما چه آمده و چه شده که خطر را با دلخوشی زود گذر برابر می دانند؟ شاید راست می گفت و تمام دلخوشی اش در همین خطرها خلاصه می شد!!!

حالا گویی دیگر خبری از آیین های کهن نیست، انگار ماشینی شدن روزگار پشت پاییی به تمام رسوم کهن زده و خود را سینه سپر شده به رخ می کشد.

 

آئین هایی که پشت هر کدام کوله باری از باور و اعتقاد بود، غبار فراموشی چهره شان را نوازش می کند.

سور در زبان و ادبیات فارسی و برخی از گویش های ایرانی به معنی جشن، میهمانی و سرخ آمده است.

 

روزگاری آتش سرخی خود را به ساکنین ایران زمین می داد و ضعف و زردیو رنجوری آنان را باز می گرفت و امروز آتش سرخ کننده تن آدمیان شده است!

 

رفتارهای خشونت آمیز و مغایر با عرف و منش جامعه نظیر آنچه که امروز تحت عنوان چهارشنبه سوری شاهد آن هستیم در هیچکدام از آئین هایی چون بزم و شادی پریدن از روی آتش، قاشق زنی و فال گوش ایستادن، اسفند دود کردن،کوزه شکنی، شال اندازی و خیلی از رسوم زیبا و معنادار ما جای خود را به صداهای ناهنجار و سوختگی های شدید داده است، انگار باز هم باید از پس گنجینه های زمان دنبال رسوم کهن ایرانی بگردیم.

 

 

انتهای پیام/

دیدگاه شما

آخرین عناوین سایت