دانلود نرم افزار موبایل اندروید ریکاوری
آخرین قیمت سکه و طلا
دکه روزنامه و نشریات
وضعیت آب و هوای همدان

 

 

 

 

***
SEO Services Glendale

تاریخ : دوشنبه 29 آبان 1396 ساعت 09:08   |   کد مطلب: 30195
پس از آنکه پیامبر(صل الله علیه و آله) به شهادت رسیدند، انصار تصمیم گرفتند تا ریئس قبیله خزرج را، که سعد بن عباده خزرجی نام داشت به خلافت برسانند.

به گزارش نافع،پس از آنکه پیامبر(صل الله علیه و آله) به شهادت رسیدند، انصار تصمیم گرفتند تا ریئس قبیله خزرج را، که سعد بن عباده خزرجی نام داشت به خلافت برسانند. به همین دلیل همه ی آنها در سقیفه ای که در کنار خانه سعد بود و به سقیفه بنی ساعده شهرت داشت ، جمع شدند. از مهاجران هم تنها سه نفر از این اتفاق با خبر شدند که این سه نفر ابوبکر ، عمر و ابوعبیده جراح بودند ، که به همراه هم در سقیفه حاضر شدند.

 

مخالفان خلافت سعد بن عباده از انصار

انصاری که معتقد به خلافت علی بن ابی طالب ( علیه السلام ) بودند. مانند : ابوایوب انصاری، سهل بن حنیف و ....
انصاری که از قبیله اوس بودند و به دلیل اختلافاتی که قبل از اسلام با خزرج داشتند ، به هیچ عنوان نمی خواستند که افتخار خلافت پیامبر(صل الله علیه و آله) به خزرجی ها برسد.
بعضی از سران خزرج مانند بشیر بن سعد که به دلیل حسادت حاضر به خلافت سعد بن عباده نبودند.

گفت و گوهای انجام شده در سقیفه

سعد بن عباده، رئيس انصار مدينه (كه در آن اجتماع حاضر بود). به فرزندش قيس‌ يا به يكى ديگر از فرزندانش گفت: من به خاطر بيمارى كه دارم نمى‌ توانم سخنم را به گوش مردم برسانم ولى تو سخن مرا بشنو و به گوش مردم برسان.بدين ترتيب سعد بن عباده سخن مى‌ گفت و فرزندش جمله جمله گفتار او را با صداى رسا و بلند به گوش مردم مى‌ رسانيد. سخنان وى در آن روز پس از حمد و ثناى الهى اين بود كه گفت: اى گروه انصار آن سابقه و فضيلتى كه شما در دين اسلام داريد هيچ يك از قبايل داراى چنين سابقه و فضيلتى نيستند.

 

 پيغمبر خدا صلی الله علیه و آله بيش از ده سال در ميان قوم خود ماند و آنها را به پرستش خداى رحمان و دورى از بتان دعوت نمود و جز اندكى به وى ايمان نياوردند و به خدا سوگند قدرت نداشتند كه از رسول خدا دفاع كنند و آيين او را قدرت بخشند و دشمنان او را دفع كنند.

 

 تا وقتى كه خدا درباره شما بهترين فضيلت را اراده فرمود و اين بزرگوارى و كرامت را به سوى شما سوق داد و شما را مخصوص به آيين خود گردانيد و ايمان بدو و به رسولش را روزى شما گردانيد و نيرومند كردن دين و جهاد با دشمنانش را بدست‌ شما سپرد.و شما سخت‌ ترين مردمان در برابر متخلفين بوديد و در برابر دشمنان دين كوشاتر از ديگران بوديد تا سرانجام خواه ناخواه در برابر فرمان خدا تسليم شده و گردن نهادند و خدا بدست‌ شما وعده ‌اى را كه به پيغمبرش داده بود، عملى كرد و عرب در برابر شمشير شما خاضع شد.

 

آنگاه خداوند پيغمبر را از ميان شما برد در حالى كه او از شما خشنود بود و كمال رضايت را داشت، پس متوجه باشيد كه خلافت او حق مسلم شماست و كار را بدست گيريد و سستى در اين باره به خود راه ندهيد كه شما از هر كسى بدان سزاوارتر و شايسته ‌تر هستيد! سخن سعد بن عباده به پايان رسيد و انصار همگى سخن او را پذيرفته و گفتند: راى صحيح و سخن حق همين است و ما از دستور تو سرپيچى نخواهيم كرد و رهبرى را به تو خواهيم سپرد و تو را كفايت نموده و مورد قبول مردمان شايسته و باايمان نيز خواهى بود. و پس از اين سخنان به گفتگو پرداختند كه اگر مهاجرين از قريش آن را نپذيرفته بگويند: ماييم هجرت كنندگان در دين و اصحاب و ياران نخستين رسول خدا و عشيره و نزديكان وى و به چه فضيلت و سابقه ‌اى در امر خلافت آن حضرت با ما به ستيز برخاسته ‌ايد؟ پاسخ آنها را چه بگوييم؟ دسته ‌اى گفتند: ما بدان ها مى‌ گوييم: ما را امير و فرمانروايى باشد و شما را امير و فرمانروايى (ما پيرو فرمانرواى خود و شما نيز تابع امير خود)؟ و ما از آنها جز اين را نخواهيم پذيرفت، زيرا همان فضيلتى را كه آنها در هجرت دارند ما نيز در جاى دادن به آنها و يارى پيغمبر داريم و هر چه درباره آنها در كتاب خدا آمده درباره ما نيز آمده و نازل گشته و سرانجام هر فضيلتى را كه به رخ ما بكشند و بشمارند ما نيز همانند آن فضيلت را براى آنها شماره خواهيم كرد و ما هرگز حق مسلم خود را به آنها نخواهيم داد و آخرين گذشت ما همين است كه ما را امير و فرمانروايى باشد و آنها هم براى خود اميرى داشته باشند! سعد بن عباده كه سخن آنها را شنيد گفت: اين نخستين سستى و شكست است! چون خبر این اجتماع به گوش ابوبکر و عمر رسید به همراه ابوعبیده جراح شتابان رو به سقیفه نهادند.

 

 عمر خواست لب به سخن بگشايد و مى‌ خواست كار را براى ابوبكر آماده سازد ولى ابوبكر جلوى او را گرفته و گفت: بگذار من سخن گويم و تو نيز هر چه خواستى بعد از من بگوى. ابوبكر لب به سخن گشوده و پس از ذكر شهادت گفت: خداى عزوجل محمد را به هدايت و دين حق مبعوث فرمود و مردم را به اسلام دعوت كرد و خدا دلها و افكار ما را بدو راهنمايى نمود، آن را پذيرفتيم و مردم ديگر به دنبال ما مسلمان شدند و ما عشيره و فاميل رسول خدا صلی الله علیه و آله هستيم از نظر نسب و نژاد بهترين نسب ها را داريم و قريش در هر قبيله از قبايل عرب پيوندى از خويش دارد.

 

شما نيز انصار و ياران خدا هستيد كه پيغمبر خدا را يارى كرده و پشت‌ سر او بوديد و برادران ما در كتاب خدا و در دين و در هر خير ديگرى كه ما در آن هستيم شريك‌ ما هستيد و شما محبوب ترين مردم در نزد ما و گرامى‌ ترين آنها بر ما هستيد و از هر كس شايسته‌ تر هستيد تا در برابر مقدرات الهى راضى بوده و در مقابل مقامى را كه خداوند براى برادران مهاجر شما مقرر فرموده تسليم باشيد، از هر كس سزاوارتريد كه به برادران مهاجر خود رشك نبريد، شما همانها هستيد كه در هنگام سختى از دارايى خود صرفنظر كرديد و مهاجران را بر خود مقدم داشته و نسبت‌ به آنها ايثار نموديد و کسی مقام و منزلت شما انصار را نزد ما نخواهد داشت. فرمان و حکومت از آن ما ، و مقام و منزلت وزارت از آن شما باشد.

 

انگاه حُباب بن مُنذر از جای برخاست و خطاب به انصار گفت : ای گروه انصار،زمام امور حکومت را خود به دست بگیرید که این مهاجران در شهر شما و زیر سایه شما زندگی می کنند و هیچ گردنکشی را زهره ی آن نیست که سر از فرمان شما بتابد. پس ، از دو دستگی و اختلاف به پرهیزید که اختلاف ، کارتان را به تباهی و فساد خواهید کشید و شکست خواهید خورد و ریاست و حکومت از چنگان به در خواهد شد. اگر اینان زیربار نرفتند و بجز آنچه که از ایشان شنیدند چیزی دیگر نگفتند،در آن صورت ما از میان خودمان فرماروایی برمی گزینیم و آنها هم برای خودشان امیر انتخاب کنند.

 

در اینجا عمر از جای برخاست و گفت: هرگز چنین کار نمی شود و دو شمشیر در یک غلاف نمی گنجد. به خدا سوگند که عرب به حکومت و فرمانروایی شما سرفرود نخواهد آورد ، در حالی که پیامبرشان از غیر شماست. امّا عرب حکومت و زمامدازی کسی که از خاندان نبوت و پیامبری باشد مخالفت خواهد کرد. ما در برابر کسی که به مخالفت با ما برخیزد ، دلیل و برهانی قاطع داریم و آن این که چه کسی حکومت و فرمانروایی محمّد را از چنگ ما بیرون می کند و با ما سر آن به ستیزه و مخالفت بر می خیزد ، در صورتی که ما از بستگان و خاندان او هستیم؟مگر آن کس که به گمراهی افتاده ، یا به گناه آلوده شده یا به گرداب هلاکت افتاده باشد؟ انصار كه چنان ديدند به سخن آمده گفتند: به خدا ما نسبت‌ به خيرى كه خداوند به سوى شما سوق داده بر شما رشك نخواهيم برد و هيچ كس نزد ما محبوب تر و پسنديده‌تر از شما نيست ولى ما ترس آينده را داريم و بيم آن را داريم كه در آينده كسى متصدى خلافت گردد و مسلط بر كار شود كه نه از ما و نه از شما باشد و از اين رو ما حاضريم با يكى از شما بيعت كنيم مشروط بر اين كه پس از مرگ او يكى از انصار را به خلافت انتخاب كنيم و چون وى از دنيا رفت‌ يكى از مهاجرين و به همين ترتيب براى هميشه روى و بت ‌يكى از مهاجر و يكى از انصار متصدى امر خلافت‌ باشد و ضمناً موجب تعديل خليفه نيز خواهد شد زيرا اگر قرشى (و مهاجر) خواست منحرف‌ شود، انصارى جلوى او را مى‌ گيرد و بالعكس.

 

حباب بار دیگر برخاست و گفت : ای گروه انصار، دست به دست هم بدهید و به سخن این مرد و یارانش گوش ندهید که حق خود را در حکومت و زمامداری از دست خواهید داد.گوش ندهید که حق خود را در حکومت و زمامدازی از دست خواهید داد.اگر اینان زیربار خواسته شما نرفتند،ایشان را از سرزمین خود بیرون کنید و حرف خود را به کرسی بنشانید و زمام امور را به دست بگیرید که، به خدا قسم ، شما از آنان به فرمانروایی سزاوارترید؛چه،کافران به ضرب شمشیر شما سر فرود آوردند و به این آیین گرویدند.به خداقسم چناچه بخواید جنگ و خونریزی را از سر می گیریم.

 

ابوعبیده خطاب به انصار گفت: ای گروه انصار ، شما نخستین کسانی بودید که به یاری رسول خدا (صل الله علیه و آله) و دفاع از دین برخاستید. اکنون در تبدیل و تغییر دین و اساس وحدت مسلمانان ، نخستین کس نباشید!

 

سپس بشیر بن سعد خزرجی گفت : ای گروه انصار، به خدا قسم که ما در جهاد با مشرکان و پیشگامی در پذیرش اسلام دارای موقعیت و مقامی والا شده ایم و در این امر، بجز خشنودی خدا و فرمانبرداری از پیامبر(صل الله علیه و آله) و بردباری و خودسازی نفسمان ، چیزی نخواسته ایم . پس شایسته نیست که ما با داشتن آن همه فضایل ، بر مردم گردنکشی کنیم و بر آنان منّت بگذاریم و آن را وسیله کسب مال و منال دینا خود سازیم.خداوند ولی نعمت ماست،او در این مورد بر ما منّت نهاده است . ای مردم، بدانید که محمد (صل الله علیه و آله)از قریش است و افراد قبیله اش به او نزدیک ترند و در به دست گرفتن ریاست و حکومت تش از دیگران سزاوارتر؛ و من از خدا می خواهم که هرگز مرا نبیند که در امر حکومت ، با آنان به نزاع برخاسته باشم . پس شما هم از خدا بترسید و باآنان مخالفت نکنید و در امر حکومت با ایشان به ستیزه برنخیزید و دشمنی نکنید.

 

در اين وقت ابوبكر از جا برخاست و گفت: اين عمر و ابوعبيده هستند با هر كدام كه‌ مى‌ خواهيد بيعت کنید؟

 

آن دو گفتند: به خدا سوگند ما بر تو سبقت نجويم و تو بهترين مهاجران و «ثانى اثنين‌» هستى و به جاى پيغمبرنماز خوانده ‌اى و نماز بهترين برنامه دين است، دست‌ خود را پيش آر تا با تو بيعت كنيم؟!

 

همين كه ابوبكر دستش را جلو برد و عمر و ابوعبيده خواستند با او بيعت كنند بشير بن سعد برآمد و پيش دستى كرد و پيش از آنها با ابوبكر بيعت نمود.

 

حباب بن منذر كه چنان ديد او را مخاطب ساخته فرياد زد: اى بشير نفرين بر تو كه به خدا سوگند چيزى تو را بر اين كار وادار نكرد جز حسد و رشكى كه بر هم قبيله ‌ات (يعنى سعد بن عباده) بردى.

 

به دنبال اين ماجرا وقتى طايفه اوس مشاهده نمودند كه يكى از رؤساى خزرج با ابوبكر بيعت نمود، اسيد بن حضير نيز كه رئيس اوس بود و به خاطر همان حسدى كه با سعد بن عباده داشت و روى رقابت‌ با وى مايل نبود كه سعد بر آنها امارت كند، برخاست و با ابوبكر بيعت كرد با بيعت وى همه قبيله اوس با او بيعت كردند

 

نقش قبیله اسلم در گرفتن بیعت برای ابوبکر

ابن ابى الحدید معتزلى از براء بن عازب یکى از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ، نقل کرده که پس از سقیفه ، عمر و ابو عبیده ، گروه ( چماق به دست ) را دیدم که ژست حمله و تهاجم بخود گرفته و به هر کس مى‌رسیدند وى را کتک مى‌زدند و به زور دست او را گرفته ، بعنوان بیعت ، چه بخواهد و چه نخواهد ، بر روى دست ابوبکر مى‌کشیدند. طبری می نویسد: قبیله اسلم تمام کوچه و خیابانهاى مدینه از آنان مملوّ گردیده و از هر سو براى بیعت با ابوبکر ازدحام کردند.و وقتى چشم عمر به قبیله اسلم افتاد ، فریاد برآورد که : دیگر پیروزى ما قطعى شد .

 

برخورد دستگاه خلافت با مخالفان داخل مدینه

کشتن سعد بن عباده رئیس خزرجیان

پس از آنکه سعد بن عباده با ابوبکر بیعت نکرد به شام رفت . عمر مردی را در پی سعد به شام فرستاد و به او گفت : سعد را به بیعت وادار کن و هر ترفند و حیله ای که می توانی به کارگیر ، اما اگر کارگر نیفتاد و سعد زیر بار بیعت نرفت ، با یاری خدا او را بکش! آن مرد رو به شام نهاد و سعد را در حُوارین دیدار کرد، و بی درنگ ، موضوع بیعت را مطرح نمود و از او خواست که بیعت کند . سعد در پاسخ فرستاده عمر گفت : با مردی از قریش بیعت نمی کنم. فرستاده،او را به مرگ تهدید کرد و گفت : اگر بیعت نکنی تو را می کشم.سعد جواب داد : حتی اگر قصد جانم را بکنی. فرستاده گفت : مگر تو از هماهنگی با این امّت بیرونی؟ سعد گفت: در موضوع بیعت آری؛حساب من از دیگران جداست. فرستاده عمر ، با شنیدن پاسخ قطعی سعد، تیری به قلب سعد زد که رگ حیاتش را از هم گسیخت.

 

تطمیع عبّاس ، عموی پیامبر (صل الله علیه و آله)

ابوبکر به همراه شورایی متشکل از عمر،ابوعبیده جرّاح و مغیره بن شعبه به خانه عباس ، عموی پیامبر(صل الله علیه و آله) رفتند . ابوبکر گفت : خدا پیامبر(صل الله علیه و آله) را فرستاد که نبی و ولی مؤمنان بود،و در میانشان بود تا خدا آخرت را برای او پسندید؛او هم ، پس از خود ، کسی را تعیین نکرد! کارها را به خود مردم واگذار کرد. آنها هم مرا برگزیدند؛و من از کسی جز خدا نمی ترسم که سستی در کار داشته باشم. آنها که با من بیعت نکردند با عموم مسلمانان مخالفت می کنند و به شما پناه می برند. شما، یا با همه مردم همراه شوید و بعیت کنید ، یا اگر همراه نمی شید کاری کنید که آنها با ما نجنگند . ( این سخن ابوبکر ، خود دلیل آن است که همه اصحاب پیامبر(صل الله علیه و آله) بیعت نکرده بودند.) می خواهیم از کار حکومت ، سهمی هم به شما بدهیم که بعد از شما برای بازماندگانت نیز باشد! مردم گرچه ، منزلت شما را دیدند که عموی پیامبری و منزلت علی (علیه اسلام) را هم دیدند،ولی این امر را از شما گرداندند. با این حال،ما به شما نصیب می دهیم. بنی هاشم! آرام باشید ، که رسول خدا(صل الله علیه و آله) از ما و شماست. سپس عمر، با لحنی تهدید آمیز گفت : ما بدین خاطر به نزد شما نیامدیم که نیازمند شما بودیم؛ آمدیم چون خوش نداشتیم ، در کاری که مسلمانان بر آن اتفاق کرده اند . طعن و مخالفتی از طرف شما بشود و در نتیجه ، زیان و گرفتاری به شما و آنان برسد. پس مواظب رفتار خود باشید. آنگاه عباس گفت : اگر تو این امر حکومت را به نام پیامبر(صل الله علیه و آله) گرفته ای ، پس در واقع حق ما را گرفته ای - زیرا که ما خویشاوند پیامبریم و نسبت به او اولی از توییم. و اگر آن را به این سبب گرفته ای که از جمله مؤمنان به پیامبری ، ما هم از جمله مؤمنان بودیم . با این حال ، در کار که تو در آن پیشقدم شدی ، ما قدم نگذاردیم و در آن مداخله نکردیم و پیوسته به کار تو معترضیم. امّا درباره این که گفتی اگر با تو بیعت کنم سهمی به من وامی گذاری؛ اگر آنچه را که می دهی مال مؤمنان است و حق ایشان است ، تو چنین حقّی نداری. زیرا که تو نمی توانی حق دیگران را ، از پیش خود ، بذل و بخشش کنی. و اگر حق ماست ، باید تمام آن را بدهی و بخشی را ندهی . و امّا این که گفتی پیامبر(صل الله علیه و آله) از ما و شماست؛ همانا پیامبر(صل الله علیه و آله) از درختی است که ما شاخه های آن هستیم و شما همسایه آن هستید. و امّا تو ای عمر ، که گفتی از مخالفت مردم با ما می ترسی؛پس ، این مخالفت امری است که اوّل بار از جانب شما نسبت به ما سرزده است

 

حمله به خانه دختر پیامبر (صل الله علیه و آله) برای شکستن تحصن (هجوم اول)

عمر بن خطاب می گوید : پس از این که خداوند،پیامبرش (صل الله علیه و آله) را به سوی خود فرا خواند،از گزارش هایی که به ما رسید یکی این بود که علی ( علیه اسلام ) و زیبر و همراهانشان از ما بریده اند و در مقام مخالفت با ما ، در خانه فاطمه ( سلام الله علیها) گرد آمدند. مورخان ، در شمار کسانی که از بیعت با ابوبکر ، سرباز زدند و همراه علی (علیه اسلام) و زبیر در خانه حضرت فاطمه (سلام الله علیها) بست نشستند،اشخاص زیر را نام برده اند: عباس بن عبدالمطلب ، عُتَبَة بن ابی لَهَب ، سلمان فارسی،ابوذر غفاری،عمار بن یاسر ، مقداد بن اَسود ، برإ بن عازِب ، اُبیّ بن کَعب، و گروهی از بنی هاشم و مهاجران و انصار سپس ابوبکر به عمر دستور داد که به خانه فاطمه ( سلام الله علیها) رود و آنان را از آنجا بیرون کند و اجتماعاتشان را پراکنده سازد و اگر مقاومت کردند با آنها بجنگد.از جمله کسانی که به فرمان ابوبکر به خانه فاطمه ( سلام الله علیها) حمله کردند : عمر بن خطاب ، خالد بن ولید،عبدالرحمن بن عوف،ثابت بن قیس بن شماس ، زیاد بن لبید،محمد بن مسلمه ، زید بن ثابت ، اسید بن حضیر

 

عمر، در اجرای فرمان ابوبکر ، رو به خانه فاطمه ( سلام الله علیها) نهاد،در حالی که شعله ای از آتش در دست گرفته بود و تصمیم داشت که با آن ، خانه را به آتش بکشد. عمر آمد و علی (علیه السلام) و دیگر کسانی را که در خانه وی بوند صدا کرد که بیرون بیایند، ولی قبول نکردند. عمر گفت : قسم به خدایی که جانم در دستم اوست . بیرون می آئید یا خانه را با هر که در آن هست آتش می زنم . به عمر گفتند : فاطمه ( سلام الله علیها) در خانه است . گفت : باشد.خانه را آتش می زنم عمر به حضرت زهرا( سلام الله علیها) گفت: هیچ کس نزد پدرت محبوب تر از تو نبود، ولکن این مرا منع نمی کند،چنان که این گروه نزد تو جمع شوند. که فرمان دهم خانه را بر تو آتش زنند سپس زبیر شمشیر کشیده ، به مقابله او شتافت،ولی پایش لغزید و شمشیر از دستش بر زمین افتاد. پس مهاجمان حمله بردند و او را دستگیر کردند.

 

 سپس به خانه ریختند و تحصن کنندگان را به زور به مسجد بردند تا با ابوبکر بیعت کنند. پس همه به با ابوبکر بیعت کردند به جز علی (علیه اسلام) زیرا حضرت فاطمه (سلام الله علیها) از خانه اش بیرون آمد و خطاب به مهاجمان گفت : از خانه ام بیرون می روید،یا که، به خدا قسم ، سرم را برهنه می کنم و به خدا شکایت می برم. با شنیدن این تهدید،مهاجمان و دیگرانی که در خانه بودند بیرون رفتند و آنجا را ترک کردند. شاخصه های اصلی هجوم اول:

تحصّن تعدادی از مخالفان بیعت با ابوبکر در محل بیت فاطمه ( سلام الله علیها)
تهدید عمر به احراق بیت فاطمه(سلام الله علیها) در صورت عدم خروج متحصّنین از آنچا
خروج متحصّنین به ویژه زبیر بن عوام - درحالی که شمشیر به دست داشت -
عدم خروج حضرت علی (ع) از بیت فاطمه (سلام الله علیها) علیرغم خروج متحصّنین
 

آتش زدن زدن خانه حضرت فاطمه

پس از آنکه در هجوم اول دستگاه خلافت موفق شد، تحصن یاران حضرت علی (علیه السلام) و مخالفان خود را بشکند با این وجود نتوانستند از حضرت علی (علیه السلام) و بنی هاشم بیعت بگیرند. به همین دلیل بار دیگر به خانه دختر رسول خدا ( صل الله علیه و آله) حمله کردند و این بار با آتش زدن در خانه حضرت و ضرب و جرح ایشان که موجب به شهادت رسیدن فرزند ایشان محسن شد ، حضرت علی (علیه السلام) را به زور به مسجد بردند. مشخصه های اصلی هجوم اصل :

تنها بودن اهل بیت (علیهم السلام) در هنگام هجوم اصلی و خالی بودن بیت فاطمه (سلام الله علیها) از یاران حضرت علی (علیه السلام)
بیرون کشیدن اجباری حضرت علی (علیه السلام) از بیت فاطمه ( سلام الله علیها) توسط مهاجمین و تهدید ایشان به قتل ، می باشد.
به آتش کشیدن درب خانه حضرت زهرا(سلام الله علیها) توسط مهاجمین
ایراد ضرب و جرح به حضرت زهرا(سلام الله علیها) توسّط مهاجمین
 

چون فاطمه (سلام الله علیها) دید که با علی (علیه السلام) و زبیر چه کردند، بر در حجره خود ایستاد و رو به ابوبکر کرد و گفت :« ای ابوبکر!چه زود در مقام نیرنگ با خانواده پیامبر خدا(صل الله علیه و آله) برآمدید!به خدا قسم که تا زنده ام با عمر سخن نخواهم گفت

 

پشیمانی ابوبکر از حمله با خانه حضرت زهرا(سلام الله علیها)

ابوبکر در بستر مرگ گفت : من بر هیچ چیز دنیا متأثر و اندوهناک نیستم مگر به سه کار که کرده ام و ای کاش که آنها را نکرده بودم .... ای کاش هرگز دَرِ خانه فاطمه (سلام الله علیها) را نگشوده بودم ، گرچه برای جنگ و ستیز با من آن را بسته بودند.

 

بر خورد دستگاه خلافت با امام علی (علیه السلام)

زمانی که علی (علیه السلام) را به اجبار به مسجد می بردند تا با ابوبکر بیعت کند،حضرت می فرمود: « اَنَا عَبدُاللهِ وَ اَخُو رَسُولِ الله (صل الله علیه و آله)» یعنی: من بنده خدا و برادر پیامبر خدایم.سپس حضرت را نزد ابوبکر بردند و به او پیشنهاد کردند که با وی بیعت کند. آن حضرت در پاسخ فرمود:

 

من به حکومت و فرمانروایی از شما سزاوارترم . پس ، با شما بیعت نمی کنم؛ این شمایید که باید با من بیعت کنید.شما این حکومت را،به استناد خویشاوندیتان با پیامبر(صل الله علیه و آله)، از انصار گرفتید؛آنان هم زمام حکومت را به آن دلیل،در اختیار شما نهادند. من نیز همان دلیل شما در برابر انصار را برای خودتان می آورم.پس،اگر از هوای نفستان پیروی نمی کنید و از خدا می ترسید،درباره ما اهل بیت به انصاف رفتار کنید و حق ما را در حکومت و زمامداری - همان طور که انصار به شما حق دادند- به رسمیت بشناسید؛و اگر نه ، وبال این ستم ، که دانسته بر ما روا داشته اید.

 

عمر گفت: آزاد نمی شوی مگر این که بیعت کنی. علی (علیه السلام) پاسخ داد: « ای عمر شیری را می دوشی که نیمی از آن ، سهم تو خواهد بود . اساس حکومت ابوبکر را امروز محم گردان تا فردا به تو بسپارد. به خدا قسم نه سخن تو را می پذیرم و نه از او پیروی می کنم.

 

ابوبکر نیز گفت: اگر با من بیعت نکنی،تو را مجبور به آن نمی کنم.» ابوعبیده جراح نیز چنین ادامه داد:« ای ابوالحسن،تو جوانی و اینان پیرمردانی از خویشاوندان قریشی تو!تو، نه تجربه ایشان را داری و نه آشنایی و تسلّط آنان را بر امور . من ابوبکر را، برای به عهده گرفتن امری چنین مهّم، از تو تواناتر و بردبارتر و واردتر می بینم. پی ، تو هم با او بیعت کن و کار حکومت را به او واگذار، اگر بمانی و عمری دراز یابی، برای احراز این مقام ، هم از نظر فضل و هم از لحاظ خویشاوندیت با رسول خدا(صل الله علیه و آله) و هم از جهت پیشقدمی ات در اسلام و کوشش هایت در راه استواری دین ، از همگان شایسته تر خواهی بود.

 

علی (علیه السلام) فرمود : ای گروه مهاجران،خدای را در نظر گیرید و حکومت و فرمانروایی را از خانه محمد(صل الله علیه و آله) به خانه ها و قبیله های خود مبرید و خانواده اش را از مقام و منزلتی که در میان مردم دارند بر کنار مدارید و حقش را پایمان مکنید. به خدا سوگند، ای مهاجران ، ما اهل بیت پیامبر(صل الله علیه و آله) ـ مادام که در میان ما خواننده قرآن و دانا به امور دین و آشنا به سنت پیامبر (صل الله علیه و آله) و آگاه به امور رعیّت وجود داشته باشد.ـ برای به دست گرفتن زمام امور این امّت از شما سزاوارتریم . به خدا سوگند که همه این نشانه ها در ما جمع است . پس ، از هوای نفستان پیروی مکنید که قدم به قدم از مسیر حق دورتر خواهید شد.

 

بشیر بن سعد ، با شنیدن سخنان امام (علیه السلام) ، رو به آن حضرت کرد و گفت : اگر انصار ، پیش از آنکه با ابوبکر بیعت کنند،این سخنان را از تو شنیده بودند،در پذیرش حکومت و فرمانروایی تو،حتی دو نفرشان هم با یکدیگر اختلاف نمی کردند؛ امّا چه می توان کرد که آنان با ابوبکر بیعت کردند.و کار از کار گذشته است.

 

باری ، علی (علیه السلام) در آن وقت بیعت نکرد و به خانه خود بازگشت تا زمانی که حضرت زهرا (سلام الله علیها) زنده بود و پس از آن به دلیل خط مرتدین و فشارهای اجتماعی با ابوبکر بیعت کرد.

 

دیگر واکنش های اهل بیت

گروهی دور علی (علیه السلام) را گرفتند و خواستند با او بیعت کنند . حضرت علی (علیه السلام) به آنان فرمود: « فردا صبح ، با سرهای تراشیده ، همین جا حاضر شوید» امّا چون صبح شد، از آن عدّه ، به جز سه نفر کسی حاضر نشد
حضرت علی (علیه السلام) ، شب هنگام حضرت زهرا ( سلام الله علیها) را بر چهار پایی می نشاند و به در خانه های انصار می برد و از آنان می خواست تا وی را در باز پس گیری حقش یاری دهند. امّا انصار در پاسخ می گفتند: ای دختر پیامبر (صل الله علیه و آله) ، ما با ابوبکر بیعت کرده ایم و کار از کار گذشته است . اگر پسر عمویت ، بریی به دست گرفتن زمام خلافت ، بر ابوبکر پیشی گرفته بود،البتّه ما ابوبکر را نمی پذیرفتیم. علی (ع) در پاسخ آنان می فرمود: « آیا انتظار داشتید من جنازه رسول خدا(صل الله علیه و آله) را، بدون غسل و کفن،در خانه اش رها می کردم و برای به دست گرفتن خلافت و جانشینی او با مردم درگیر می شدم؟!

 

جنگ اقتصادی با اهل بیت

به مصادی مالی پیامبر (صل الله علیه و آله با تو جه به آیه 7 سوره الحشر که می فرماید : « آنچه را خداوند به پیامبرش،از اموال اهل این آبادی ها(کافران)داده است از آن خداوند و رسول خدا و خویشاوندان (او) و یتیمان و مسکینان و در راه ماندگان (از بنی هاشم) می باشندو نام آن اموال در اصطلاح اسلامی فئاست.

نمونه های فئ که متعلق به پیامبر (صل الله علیه و آله) بود که بعد از ایشان به حضرت زهرا(سلام الله علیها) ارث می رسد:

 

زمین های قبیله بنی نضیر ـ از قبایل یهودی ساکن مدینه ـ که بعد از خیانتی که پیامبر(صل الله علیه و آله) کردند و رسول خدا(صل الله علیه و آله) حکم به اخراج آنها داد. ولی یهودیان زیربار نرفتند و در دژ خود متحصّن شدند تا آن که پس از پانزده روز عاقبت تسلیم شدند و از قلعه خارج به سوی خبیر و دیگر جاها کوچ کردند. خداوند آن چه را از اسلحه و زمین ها و نخلستان ها،بر جای گذاشته بوند به پیامبرش اختصاص داد. عمر به رسول خدا(صل الله علیه و آله) گفت : آیا خمس این غنایم را برنمی گیری و باقی را میان مسلمانان قمست نمی کنی؟ پیامبر (صل الله علیه و آله) آیه 7 سوره حشر را برای او خواند و به او گفت:« چیزی را که خداوند تنها به من اختصاص داده و برای مسلمانان دیگر سهمی در قرار نداده میان آنان تقسیم نمی کند[۴۰]ر سال چهارم حضرت به میل خود ، بخشی از اراضی را به ابوبکر،عمر،عبدالرحمن بن عوف و دیگران از مهاجر و انصار و به خویشاوندان خود و یتیمان و در راه ماندگان بخشید.
و بدانيد كه هر گونه سود و بهره ای به دست آوردید ، يك پنجم آن براى خدا و پيامبر و براى خويشاوندان [او] و يتيمان و بينوايان و در راه‌ماندگان است، اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدايى [حقّ از باطل‌]- روزى كه آن دو گروه با هم روبرو شدند- نازل كرديم، ايمان آورده‌ايد. و خدا بر هر چيزى تواناست»(سوره انفال آیه 41)
 
سه قلعه از هشت قلعه خیبر . به این صورت که قلعه «کتیبة» را به حساب خمس غنایم و قلعه های «الوطیع» و «السُلالم» که از طریق صلح و سازش گشوده شدند و خالصه حضرت به حساب می آمد.

فدک

وادی القّری  : قریه هایی که بین مدینه و شام بود وادی القّری نامیده می شد و تعداد آنها هفتاد قریه بود و اهالی آنها همه یهودی بودند و پس از شورش که کردند ، در یک تفاهم نامه ، یک سوم محصول را برای خودشان و دو سوم دیگر را به پیامبر(صل الله علیه و آله) بخشیدند.

 

زمین هایی را که آبگیر نبود،انصار به پیامبر(صل الله علیه و آله) بخشیدند و همه ملک پیامبر (صل الله علیه و آله) بود.

 

پیامبر(صل الله علیه و آله) در زمان حیاتشان به تمام اصحاب خود ، چیزی بخشیده بود و به حضرت زهرا(سلام الله علیها) فدک را داده بودند، ولی پس از شهادت ایشان فدک توسط دستگاه خلافت غصب شد. به این صورت حضرت خطاب به ابوبکر فرمودند:« ارثِ من از پیامبر(صل الله علیه و آله) را بازگردان». و ابوبکر گفت: « اثاث خانه را می خواهی یا زمین های زراعی و باغ های پیامبر را؟ حضرت زهرا(سلام الله علیها) فرمودند:« هر دو را. من اینها را از پیامبر (صل الله علیه و آله) به ارث می برم. همچنان که دختران تو ، بعد از مردنت ، از تو ارث برند.» ولی ابوبکر گفت :« به خدا قسم ، پیامبر(صل الله علیه و آله) از من بهتر بود، شما هم از دختران من بهتر هستید، ولی چه کنم که پیامبر فرمود: از ما گروه انببإ ارث نمی برد؛هر چه می گذاریم صدقه است!»

انتهای پیام/

 

برچسب‌ها: 

دیدگاه شما